گذر
صدای مزاحم تیک تاک ساعت دارد روی مخمان تانک می راند. اصلا نمی دانیم چرا دلبستگی هایمان گاهی آنقدر کمرنگ می شود که صدای ساعتی که خیلی دوستش داریم را مزاحم می دانیم. ساعت! اولین جایزه ی نویسندگی من! چه روز خوبی بود آنروز! 5
ساله بودیم که خواندن و نوشتن را یاد گرفتیم. داشتیم 7 سالگی را سپری می کردیم و هر از گاهی تخیلات کودکانه مان را روی کاغذ می آوردیم. که آخرش گفتند خط خطی هایمان به عنوان بهترین داستان کودک در استان انتخاب شده است. ما که کودکی بیش نبودیم معنی این حرفشان را نمی فهمیدیم! بالاخره گذشت و گذشت...
و حالا فکر می کنیم که بزرگ شده ایم! ما بزرگ شده ایم ولی نوشتن را فراموش کرده ایم.
نمی دانیم چرا نمی خواهیم قبول کنیم که می توانیم.
این روزها در سکوت مطلق- حتی بدون تیک تاک ساعت!- در ذهنمان غلغله است. آرام نیستیم. نمی دانیم در مغزمان چه می گذرد. صداها همگی با هم مخلوط شده اند و مفهوم خاصی نمی دهند ولی بلندند..گوشمان کر می شود. سکوت می خواهیم...
+ نوشته شده در جمعه دوم تیر ۱۳۹۱ ساعت 11:38 توسط دخترکـــــــ
|